ادبیات/ شعر ـ سپید

خبر از جایی شبیه  جیب کت پدر 

بعد از یک روز سخت تعطیلی

بیرون زده بود.


خبر مثل سنجاق سینه

از کیف دستی خواهرم 

از درز روزنامه ها بیرون می ریخت ...


خبر اینبار 

از جایی که فکرش را نمی کردیم 

نشت کرده بود

و تنها یک جمله ساده خبری بود:

"آزادی نام میدانی است در طهران"


به خیابان بیا 

خوب به خانه های این شهر نگاه کن!

تاریکی از همان روزی شروع شد 

که پنجره ها را 

به هوای امنیت نداشته مان 

با خبر های زرد و باطله 

روزنامه پیچی کردیم .



محسن نوبخت .... اردیبهشت 92



سلـــــــــــــــوچ به روز شد. 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 19:5  توسط محسن نوبخت  | 


به چشم های نیمه بسته عابران خیره می شوم

خوشبختی

از سر و کول ادم ها بالا می رود.


همیشه به این فکر می کنم 

ادم های ان طرف عینک 

جور دیگری زندگی می کنند

جور دیگری می خندند 

جور دیگری خوشبخت می شوند.


باید عینکم را عوض کنم 

این زندگی لیاقت خوب دیده شدن را ندارد

وقتی درد 

نام یکی از اعضای بدن ماست 

چه فرق می کند 

دست نداشته باشم یا چشم.


ادم مرده از هر طرف که نگاه کنی

بی اختیار و زوار در رفته 

دراز کشیده 

و تنها کاری که از دستش بر می اید

مردن است.



محسن نوبخت ـ اردیبهشت 92



+  سلــــــــــــــوچ به روز شد. 


پ.ن: 

تیغ، سزاست هر که را دردِ سخن نمی کند .... ( حافظ )



+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 17:22  توسط محسن نوبخت  | 


ایستاده ام کنار حوض

و سایه دو نفر روی اب خیس می شود.

برمیگردم 

کسی نیست.


سایه ات را بغل می کنم 

با هم به خانه می رویم 

چای می نوشیم 

و به این فکر می کنم 

مرگ

چه پایان غم انگیزی می تواند باشد

وقتی قرار است یکی از ما 

تنها یک سایه باشیم!



محسن نوبخت   ـــ اردیبهشت 1392


پ.ن:


1- مدتی نبودم .... فضای وبلاگی رو از همه جا بیشتر دوست دارم ... بیشتر می نویسم 

2- به اندازه همه ادم بزرگ ها غمگینم .... 

3- تنهایی عضو جدا نشدنی زندگی من بوده و هست .... 


+ سلــــــــــــــــــوچ  به روز شد. 



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 1:14  توسط محسن نوبخت  | 

وقتی پر از حرفی اما ....


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


اتفاقات زیادی می افتد؛ پی در پی. بی انکه به فکر من باشد اتفاقات می افتد و می گذرد 

من می مانم و انبوهی از مشکلات که باید تنهایی به دوش بکشم ( * شانه ات بار این همه سختی را ندارد خودم باید این کار را انجام  دهم )


تنهایی یعنی : من با همه ادم های دور و برم با سکوت حرف میزنم.

*: تو باید باشی و هستی ....

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما شعر:


به هیچ کجای جهان تعلق ندارم!

قدم می زنم بی پناهی ام را 

ـ پای پیاده ـ

بانو!

گم کرده ام خود را 

در جغرافیای ناموزون نگاهت 

و سر در نمی اورم هیچ گاه 

از جزیره های متروک تو!


محسن نوبخت ـ خرداد 91


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن: 

ـ تسلیت به جامعه هنری ایران بابت از دست دادن استاد همایون خرم و استاد بیگلری پور!

ـ از اتفاقاتی که این روزها می افتد خوشحال نیستم ... تنها کاری که از دستم بر می اید این است که در راه درست قدم برداشته باشم که سخت است. سعی می کنم به دنبال ادبیات واقعی باشم. بی حاشیه ....



+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1391ساعت 13:26  توسط محسن نوبخت  | 

از مرگ صمد تیمور لو و سروش محمدی عزیز که بگذریم 

اذربایجان وطنم درد می کند و برایش اندوهگینم 


و بدتر از همه دردی همیشگی زخمی همیشگی برداشت دلم از این مرداد 

حلالت نمی کنم ......... نارفیق !!!!!!!!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اما دغدغه همیشگی .... شعر 

این شعر را به محمد علی حسنلو و زخم های توی سینه اش تقدیم می کنم 

:

اینجایم 

رو در روی سایه ای که هر لحظه از خودم بزرگتر می شود. 

سیگار می کشم بی ناموسیم را 

و به خاطرات کبودی فکر میکنم 

که از خیابان شروع می شوند. 


 و می رسم 

به مرزهای وطنی که دیگر ازانِ تو نیست.


جمع می کنم 

تکه های خزر را از روی زمین 

جغرافیای شعرم را اب برده 

و نمی دانم کجای این شهرِ آشنا کُش 

تو را گریه کنم. 


شب است دیگر 

باید از این شعر بروم. 


محسن نوبخت ................ مرداد شرمگین 91 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 0:45  توسط محسن نوبخت  |